(◕ ‿ ◕✿) به لطیفی بوی پاییز... (✿◕ ‿ ◕)
✖.✖.✖ فــــــــــقط خنـــــــــــــــــــــــــــــــــده...!!!.✖.✖.✖ 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کرد. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله شان

مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان 

قدر پول هم به سختی بدست می آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و

آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.

  صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است. پدر جعبه را

 از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد:

 مگرنمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه هم چیزی بگذاری؟ اشک از

چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان! من پول نداشتم ولی در عوض هزار

بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل

و او را غرق بوسه کرد.

دیروز به تاریخ پیوست، فردا معماست و امروز هدیه است... 

[ ] [ ] [ مدیر ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب