♥ ♥ معلم و سارا ((من که نزدیک بود گریه کنم تو هم بخون )) ♥ ♥

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

 معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
 و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

/ 4 نظر / 3 بازدید
mahsa

وب نوشته خوبی داری به دلم نشست امیدوارم موفق باشی در پناه ایزد منان

سمانه

عالیییییییییییییی بودعزیزم[دلشکسته][وحشتناک][ناراحت]

ببببببب

حرف نداشت!!!!!!1

ali

faghat mitonam begam like:[ناراحت]